دختری از شهر رویاها
واژه هام خيس شدند از اشك چشمانم نميدانم چرا دوباره امشب به ياد تو افتادم نميدانم چه سري در اين است كه هميشه يادت واژه هايم را خيس ميكند كسي ميگفت اين تقديس شدن است اين واژه ها يا عشق متبرك شده اند مقدس اند ما هم به او خنديديم پنداشتيم فردي است مجنون و ديوانه اما اكنون به عمق حرف هايش پي مي برم اما افسوس كه دير است اين واژه هاي مقدس ديگر از دست رفته اند رنگش همچون دريا من غريقي بي تاب طالب غرق شدن در آنها نفست گرمست مهربان همچو نسيمي دلكش گونه هايم سرد محتاج نفس هايت بدنم سرد است هواي آغوش گرمت كرده بوسه هايت گرم گونه هايم سرد هواي لبهاي گرمت كرده تا در آن زنده شود من نميدانم كه چه رازي در درون قلب گرمت مي تپد آن چه رازيست كه در لبهايت دم به دم لحظه به لحظه جريان دارد عشق در طوفان خيانت از ميان رفت صداقت در جدال با دروغ كشته شد و حقيقت به جرم عريان بودن سنگسار شد در اين روزگار تلخ دروغ و خيانت و طمع دست به دست هم داده اند و مصيبتي را به وجود آورده اند كه نام آن را زندگي گذارده اند دختركي زيبا با موهايي پريشان و قدي رعنا از همان لحظه ي اول با ديدنش قلبم به لرزه افتاد گويي رقيبش را شناخت برخلاف من ترسو به آساني نزديكت شد چه روان سخن ميگفت و چه راحت دلت را برد به كجا؟ نميدانم هر گاه ميخواستم سر از راز خود بردارم اين قلب لعنتي نميگذاشت آنچنان به تپش مي افتاد كه امانم را ميبريد و زبانم را قفل ميكرد و آبرويي برايم نميگذاشت آخر تو را ربود در دل ناسزا بارش كردم اما چه سود كه تو ديگر از دست رفته اي شعله اي در قلبم برافروخته شد پاهايم به لرزه افتادند دست هايم يخ كردند گونه هايم گر گرفتند و قلبم به تپش افتاد احساس تو را نميدانم ولي من انگار در ميان گروهي از فرشتگان ايستاده بودم احساسي بس زيبا بود نگاهت را در چشمانم دوختي در عمق چشمان سياهت غرق شدم دلم مي خواهد تا هميشه در كنارم بماني و هرگز تركم نكني آه اميد دلنواز من مرا ببر به شهر شعر ها و شورها قلبم شكست صداي خنده هايت در گوشم پيچيد به من ميخنديدي و قلب شكسته ام اشك هايم را نديدي فريادهايم را نشنيدي تنها در كنار او به ناراحتي هايم خنديدي نميدانم چه باعث شد اينگونه از من دل بكني و قلب كوچكت را به دست او بسپاري چشم هايم به اميد آمدنت رو به در خشك شدند اما هيچ گاه نيامدي انگار در آغوش او عشق را يافته بودي نميدانم مرا آيا گناهي هست؟ كه شايد هم به جرم آن ترم اول (ترم جو گیریدگی):
الو سلام مامانی. منم هوشنگ. مرد یعنی کوهی از ناز و ادا/مرد یعنی فیس و کبر و ادعا/ مرد یعنی سایه ای پر دردسر/مرد یعنی یک هیولای دوسر/ مرد یعنی یک کویر بی گیاه/مرد یعنی زندگی با او تباه/ مرد یعنی عاشق 5 شنبه شب/مرد یعنی دردسر در نیمه شب/ مرد یعنی آسمان بی فروغ/مرد یعنی هر چه میگوید دروغ/ مرد یعنی شوره زاری بی علف/ مرد یعنی عمر زن با او تلف/ بي تو من مثل شرابم عسلم بي تو من خيلي خرابم عسلم با تو مثل يه پرنده توي اين شباي خنده اوج مي گيرم تا ته قصه ي دنيا كاش ميشد توي نگاهت توي اون رقص كلامت شعر عشق مي سرودم شعر دلتنگي فردا مي سرودم شعر دوست داشتن دنيا شعر اون لحظه ي ديدار قصه ي عاشق تنها قصه ي عاشقي ما عشق امروز منو تو شده يك خاطره از تو اين شعرو دوست گلم مهشيد گفته. در ابديت فرو مي رفتم با در آغوش كشيدنت در درياي خوشي ها غرق ميشدم با بوسه هايت سرمست ميشدم از بوي زلفت گمراه عالم ميشدم با نوازش هايت به خواب ناز ميرفتم اما چه زود نعمت دست هايت از من گرفته شد نميدانم گناهم چه بود كه خدا تو را از من بازستاند هر شب با ماه درد و دل ميكنم از روز هاي خوبمان با يكديگر مي گويم شنونده ي خوبيست اما هيچ گاه با من سخن نمي گويد اتاقم هنوز هم بوي عطر تو را دارد هنوز هم سايه ات روي ديوار اتاقم حضور دارد هر گاه بر مزارت مي آيم دسته اي گل مي آورم گل هايي به سرخي عشق و به سرخي گونه هاي تب كرده ات سرم به دوران افتاده است از غريبي روزگار از ستم هاي زمان از همه چيز اين زمان نمي دانم چه زمان مقرر شده تا به تو بپيوندم اما مي خواهم تا جان در بدن دارم آرزوهايمان را ميسر سازم آرزوهايي كه آن روزها در سر ميپرورانديم زير نور مهتاب در آغوشت مانند دختركي كوچك حرف مي زدم و مي خنديدم و تو مانند پدري مهربان مرا نوازش ميكردي و به حرف هايم گوش ميدادي آه كه چه زود گذشتند روزهاي سعادت و خوش بختي اين آخرين نامه اي نيست كه برايت مي نويسم باز هم منتظرم باش با عشق در گوشم حرف هاي زيبايي ميزدي ، حرف هاي عاشقانه، نميدانم تو فريبم دادي يا خودم ، خودم را فريب دادم، وقتي در درياي سبز چشمانت غرق ميشدم ، يا در آغوش گرمت گم مي شدم، يا هنگامي كه مانند دختركي كوچك نوازشم مي كردي و من مي خنديدم، هيچ گاه به ذهنم خطور نمي كرد كه شايد روزي همين دست هاي نوازشگر ديگر مرا نخواهند، شايد همين دست ها روزي مرا پس بزنند و شايد ... وقتي مي خواستي بروي ، براي آخرين بار نگاهت در نگاهم گره خورد، اين بار سبزي چشمانت برايم به مثال دريايي زيبا نبود، بلكه اين بار مانند مردابي بود كه مرا در خود فرو كشيد و بلعيد، چشمانم را بستم تا بيش از اين در اين مرداب فرو نروم، اشك هاي بي معرفت مانند سيلي بي پايان روان شدند، صورتم را برگرداندم تا متوجه اشك هايم نشوي ، اما بغضم تركيد و تو را متوجه اشك هايم كرد، آرام به سوي من آمدي ، با دستانت به تندي صورتم را گرفتي و به سمت خودت چرخاندي، با نگاه كردن به چشمانت دريافتم تا چه حد عصباني شده اي، با خشم و تحكم از من پرسيدي: "چرا رهايم نميكني؟ چرا نميگذاري تركت كنم؟ ديگر از صدايت ، چشمانت و گريه هايت خسته شدم."، سرم را از شرم به زير انداختم، به راستي از چه شرم داشتم؟ ، از اينكه دوست داشتم و يا از اينكه روزي به خاطر تو به خانواده ام پشت كردم و تمام پل هاي پشت سرم را خراب كردم ، چون مي خواستم با تو باشم، با صدايي ارام و لرزان گفتم برو، برو و بگذار به درد خودم بسوزم، مگر برايت فرقي مي كند كه من چه مي كنم، برو ، من ديگر رهايت كرده ام ، منتظر شنيدن اين حرف ها بودي ، به محض اين كه خاموش شدم ، راهت را گرفتي و رفتي، تركم كردي. ديگر متوجه گذشت زمان نمي شدم، روز و شب برايم تفاوتي نداشت، دنيايم سياه شده بود، روز به روز كوچك و كوچك تر ميشد، تا اينكه، بالاخره توانستم، جرات پيدا كردم،تا بتوانم كار را تمام كنم، به سمت حمام رفتم، آب وان را باز كردم، با دستاني لرزان، يك تيغ برداشتم، با لباس وارد وان شدم، نشستم، چشمانم را بستم و تمام ارده ام را جمع كردم، تيغ را روي رگم گذاشتم و فشار دادم، خون به اطراف پاشيد، درد را حس ميكردم، دلم مي خواست جيغ بزنم، اما... ديگر دير بود، داشتم به ستاره ها ملحق ميشدم. گر تو شادي، شادم. من ز شيريني تو فرهادم. عيد آنروز مبارك بادم، كه تو آبادي و من آزادم... نوروزتان فرخنده، بهارتان سبز باد شرمنده كه اينقدر دير تبريك ميگم. خونه نبودم. يه هر حال سال نو مبارك.
همانا اگر دختری شما را داداش خطاب کرد فرار را بر قرار ترجیح دهید چرا که
در غیر این صورت باید نقشهایی چون عابر بانک، تاکسی سرویس، بادی گارد، جزوه
نویس، کارت سوخت، پیک موتوری، سرویس کار رایانه و ده ها نقش دیگر را بدون
هیچ گونه چشم داشت و جیره مواجبی ایفا نمایید.
وقتی فکر می کنم امشب روی تختی می خوابم که قبل از من یه عالمه از نخبه ها و
دانشمندای این مملکت توش خوابیدن - و جرقه اکتشافات علمی از همین مکان به
سرشون زده – تنم مور مور میشه...
راستی اینجا تو خوابگاه یه بوی مخصوصی میاد که شبیه بوی خونه اصغر شیره ای همسایه بغلیمونه.
دانشجوهای سال های بالاتر میگن این بوی علم و دانشس!
لامسب اینقدر بوی علم و دانش توی فضا شدیده که آدم مدهوش میشه!!!
پریشب یکی از بچه ها به خاطر Over Dose از دانش رفت بخش مسمویت بیمارستان!
ترم دوم (ترم عاشق شدگی):
آه ای مریم. ای عشق من. همه زندگی من.
می خواهم درختی شوم و بر بالای سرت سایه بیفکنم تا بر شاخسار من نغمه سرایی کنی.
می خواهمت با تمام وجود عزیزم.
همه پول و سرمایه من متعلق به توست.
بدون تو این دنیا رو نمی خوام. کی میشه این درس من تموم شه تا بیام بات ازدواج کنم...
امروز یک ساعت پشت پنجره کلاستون بودم و داشتم رخ زیبایت را که همچون پروانه ای در کلاس می درخشیدی تماشا می کردم...
ادامه مطلب
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو
ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم...
شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی
همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام..
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را
بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! اما اگر همان زن کلیه اش را
بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردواز
یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟
تن در برابر نان ننگ است..
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به
قیمت دنیایشان..
شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین ..
شنیده ام روزه میگیری،
غسل میکنی،
نماز میخوانی،
چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری،
رمضان بعد از افطار کار می کنی،
محرم تعطیلی.
من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد
را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از
افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!
فاحشه!!!… دعایم کن!


